-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه محرم -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه صفر -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الأول -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الثانی -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الأول -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الثانی -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه رجب
-
سایت قرآنی تنـــــزیل -
سایت مقام معظم رهبری -
سایت آیت الله مکارم شیرازی -
سایت آیت الله نوری همدانی -
سایت آیت الله فاضل لنکرانی -
سایت آیت الله سیستانی
مدح و مناجات با حضرت امیرالمؤمنین علی علیهالسلام
بـایـد رکـوع کـرد برای تو یا سـجـود؟ ای واجبالـوجـودتـرین ممکـنالـوجود دیشب به شـوق دیـدن ایـوان طـلای تو یک چشم دجله بودم و یک چشم زندهرود بـا آنـکـه هـیـچ بـودی از اول نـداشـتـم با عشق تو مصالحه کردم هر آنچه بود تا میچشی دو حـبّه از انگور این حرم یک جذبه در قیامی و یک خلسه در قعود اینجا که میرسی تو در این بحر، مثل کاه همواره در فـرازی و همواره در فرود ای خضر! اعتراف کن از برکت علیست اینجا رسیـدهای به مـقـامـاتی از خـلـود اینجا رسـیدهای به اجـابـتتـرین قـنوت اینجا رسـیـدهای به تـشهـدتـرین شـهـود اینجا که میرسی به نبود خودت برس بودِ تـو بـا وجـودِ عـلـی میشـود نـبـود آنان که بیعـلی همۀ عـمـرشان گذشت بردند در نهایت از این زندگی چه سود؟
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و ولادت حضرت امام هادی (علی النقی) علیهالسلام
ای «سُرّ مَن رَأیٰ»ی نگـاه فـقـیـرها ای رویـش امـیـد بـه جـان کـویـرهـا ای خـالـق قـصـیـدۀ مـدح ذواتِ نـور ای جـامـعـهسُــرای تـبــارِ کـبـیـرهـا یا هـادیالاُمَـم! اگـر انـوارتـان نـبـود گـمـراه مـیشـدنــد تــمـام مـسـیـرهـا منت کشیده عـرش، برای جلـوستان اما نـشـسـتـهای به حـصارِ حصیرها نور عبادتت قرق حصر را شکـست ای ذکـر مـسـتـجـاب نـجـات اسیـرها اثـبـات شـد امــامِ تــمــامِ خــلایــقــی تا سر گـذاشـتـنـد، به پای تو شـیـرها ای در رباعی علوی؛ چارمین علی! مـیـلاد توست، مـطـلـع عـید غـدیرها ششگوشهات گره زده ما را به دست تو بـگـذار پـا به دیـدۀ ما گـوشهگـیـرها!
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مناجات با امام هادی (علی النقی) علیهالسلام
ایکه فوراً حلِ مشکل میکنی با یک نگاه هر گرفتاری صدایت کرد در اعماقِ چاه هرکه شد گمراه؛ دستش را به دستت زد گره حضرت هـادی شدی تا پا نگـیرد اشتباه گم شدیم و خستهایم از وحشتِ بیراههها آمدی و حال ما گـمگـشـتهها شد روبـراه آن به آن داری به احسان عادت و عمریست که کاه میسازی پس از اقرار؛ از کوهِ گناه میشود با خواندنِ یک "جامعه" کنجِ حرم حالِ هر درمانده و هر دلشکسته روبراه هر سحر خورشید میگردَد به دُورِ گنبدت شد برای ماه؛ صحـنِ سـامرایت سرپـناه از پدر جود و کرَم را ارث دادی بر پسر شد پسر حُسنِ عیان! فرزندِ نابش دلبخواه آنکه غیبت قسمتش شد، آنکه بیتابش شدیم میرسید ایکاش از حالَش خبرها گاهگاه ذکرِ "یا هادی" گرفتیم و به تو رو میزنیم کاش میانداخـتی بر سائـلانِ خود نگـاه!
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مناجات با امام هادی (علی النقی) علیهالسلام
میدرخشد گنبدت در آسمان از راه دور مرقدت دل میبرد از شیعیان از راه دور من دلم میخواست هر طوری شده امشب شبی پیش تو باشم کمی، اما امان از راه دور در زیـارت میروم بـالای سر؛ پائین پا با ورقهـای مفـاتـیح الجنان از راه دور زخمی و بیمارم از بس در دل من میکِشد پرچمت با بادها خط و نشان از راه دور وای از حال دلم آن لحظه که صحن و سرا پخش زنده میشود وقت اذان، از راه دور تا بفهـمم نیستم دور از تو، نزدیک منی شعر دلگیر مرا حتماً بخوان از راه دور سامرا نه! دست و پایم بسته است این روزها میفرستم یک سلام از جمکران، از راه دور
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مناجات با امام هادی (علی النقی) علیهالسلام
هرچند نامِ شهر شما، "سُرَّ من رَأٰ"ست "أمُّ المصائب" است دلِ هرکه سامراست نشناخـتـیم قدرِ تو را آنچنان که هست! این غربت از سکوتِ همین شیعۀ شماست "ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم!" نامت حـقـیقـتِ تو و هـمنـام با خـداست نـامِ شما، "عـلی" شده و نامِ ما "یتـیم"! "بابا"! حسابِ عشقِ شما کاملاً جداست ما و "دعـای جـامعه" و دستِ التـماس آقا! شما و "جامعه"ی ما که مبـتلاست یا "هـادیَ الـقـلـوبِ" همه روسـیـاههـا! امشب، "هدایتِ" دلِ ما، آرزوی ماست
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مناجات با امام هادی (علی النقی) علیهالسلام
شبم را میگذارم روی دوش صبحگاه تو دلم گرم است، گرم از دیدن صبح نگاه تو همیشه خسته از آشوب تنهایی و دلتنگی سرم چـرخـیده سمت گـنبد تو بارگاه تو حرم یعنی همان جایی که «سُرَّ مَنْ رَای» گفتند دل بیتـاب من آرام گـیـرد در پـنـاه تـو کنارت جرعه جرعه جامعه نوشیدم و دیدم مـفـاتـیح الجـنـان مـردم دنیـاست راه تو
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
عید سعید قربان
گـه احـرام، روز عــیــد قــربـان سخن میگفت با خود کعبه، زینسان که مـن، مـرآت نـور ذوالجـلالـم عــروس پـــردۀ بـــزم وصــالــم مـرا دست خـلیـل اللَه برافـراشت خـداونـدم عـزیز و نـامور داشت نـبـاشـد هـیـچ انـدر خـطـۀ خـاک مکانی همچو من، فرخنده و پاک چو بزم من، بساط روشنی نیست چو ملک من، سرای ایمنی نیست مقدس همتی، کاین بارگه ساخت مبارک نیَّـتی، کاین کار پرداخت در این درگاه، هر سنگ و گل و کاه خـدا را سجـده آرد، گاه و بیگـاه «أنا الحق» میزنند اینجا در و بام ستایش میکنند اجـسـام و اَجْـرام در اینجا عرشیان تسبیحخـواناند سخـنگـویـان معـنی، بیزبـاناند در اینجا رخصت تیغآختن نیست کسی را دست بر کس تاختن نیست نه دام است اندر این جانب نه صیاد شـکـار آسوده است و طائر آزاد خوش آن استاد کاین آب و گل آمیخت خوش آن معمار کاین طرح نکو ریخت مرا زین حال بس نامآوریهاست به گـردون بـلـندم برتـریهـاست بدو خندید «دل» آهسته، کای دوست ز نیکان، خود پسندیدن نه نیکوست چنان رانی سخـن، زین تودۀ گِل که گـویـی فـارغـی از کـعـبۀ دل تو را چیزی برون از آب و گل نیست مـبارک کعـبهای مانند دل نیست تو را گـر سـاخـت ابـراهـیـم آذر مـرا بـفـراشـت دسـت حـیِّ داور تو را گر آب و رنگ از خال و سنگ است مرا از پرتو جان، آب و رنگ است تو را گر گوهر و گـنجـینه دادند مـرا آرامـگــاه از سـیــنـه دادنـد تو را در عـیـدها بـوسـند درگـاه مرا باز است در، هرگاه و بیگاه تو را گـر بـنـدهای بـنهـاد بـنـیـاد مرا مـعـمـار هـسـتی، کـرد آبـاد تو جـسـم تـیـرهای، ما تـابـنـاکـیم تو از خاکی و ما از جان پـاکـیم تو را گر مروهای هست و صفایی مرا هم هـست تـدبـیـری و رأیی در اینجا نیست شمعی جز رخ دوست وگر هست، انعکاس چهرۀ اوست تو را گر دوست دارند اختر و ماه مرا یارند عـشق و حـسرت و آه تو را گر غرق در پیرایه کردند مرا با عقل و جان، همسایه کردند در این عزلتگه شوق، آشناهاست در این گمگشته کشتی، ناخداهاست چه محرابیست از دل با صفاتر چه قـندیلیست از جان روشناتر خوش آنکس، کز سر صدق و نیازی کـنـد در سـجـده گاه دل، نـمـازی
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مناجات روز عرفه ای با خدا و حدیث تزکیه نفس
چه جای شکوه که با آسمان قرار ندارم شکسته قفـلِ قـفس، جرأت فرار ندارم تو باز کردهای آغوش رو به بیکسی من به گریه چشم فرو بستهام که: «یار ندارم!» گـنـاه کـردم و با افـتخـار تـوبه نکردم به این بهانه که از خویش اختیار ندارم دلم کدر شد و دستی به رخوتش نکشیدم به این خـیال که آئـینهام، غـبار ندارم! اگرچه دیر، به این باور بزرگ رسیدم که بیتو پیش خودم نیز اعـتبار ندارم ولی به داد دلم میرسی، نجـاتدهنده! درست لحـظۀ آخـر که انتـظار ندارم!
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال مسلم بن عقیل علیهالسلام قبل از شهادت
یک سلامِ گرم از این بی سرو سامان شده به همان آقا که در کوه و کمر حیران شده عید قربانت مبارک ای به قـربان سـرت کوفیان با کشتن من عیدشان قربان شده! نه غذایم میدهـند اینها؛ نه آبـم میدهند غم مخور! گفتم بدانی که چه با مهمان شده گـیـسوانم دستپـیـچ بچـههای کـوچه شد پیـکـرم بین گـذر بـازیـچۀ طـفـلان شـده کار من بر عکس شد با سَر، زمین افتادهام بعـدِ آن هـم پـایـم از آویــز آویـزان شـده چوبْدست ابن مرجـانه لبم را پاره کرد حرف چوب و لب که آمد در دلم طوفان شده از لباسی که به تن دارم خجالت میکشم سوختم با روضۀ آن پیکر عـریـان شده!
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال مسلم بن عقیل علیهالسلام قبل از شهادت
تک و تنها، میان مردمی نامـرد حیرانم سلام از پشتبام شهر سمت شاه عطشانم خودم نامه فرستادم، بیایی، وای عجب دردی! الهی بشکند دست سفیرت، کاش برگردی برایت از دل این قـوم، یـاری درنمیآید "دلم میسوزد و کاری ز دستم برنمیآید" حریرِ حُرمتم را این حرامیها لگد کردند ببین با مُسلم تو نامسلمانها چه بد کردند میان کوچه جسمم میشود بازیچۀ طفلان تن من از قناره میشود برعکس آویزان ولی دلـواپـسم، دلـواپس مـوی سـرت آقا چه خواهد کرد این سرنیزهها با پیکرت آقا به دست بیوضوها میرسد آیات قرآنت به دندانم که سنگی خورد، گفتم: آه! دندانت چه بُغضی کوفه دارد در دلش از نام بابایت تنور کینهها گرم است، ای وای از علیهایت بیا این تن بمیرد کولهبارت را زمین بگذار برای اکبر خود لااقل چـندین عبا بردار عذابآورتر از این یک حقیقت در جهان، غم نیست رقیّه صورتش نصفِ کفِ دست سنان هم نیست نیاور بین کوفه، خواهـرت آزار میبیند زبانم لال! کوچه جای خود، بازار میبیند سر راهش میان هر گذر بنبست خواهد شد عـقـیله وارد بـزم یزیدِ مست خواهد شد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مناجات روز عرفه ای با خدا و حدیث تزکیه نفس
دست بگـشا به دعـایی ز دعـای عرفه بـده خود را تو صفـایی ز دعای عرفه بندگی کن تو درین بارِکْ لی فی قَدَرِک بـشـنـوی تا که نـدایی ز دعـای عـرفـه عطش بندگیات را برسان سوی یقـین تـا رسـد آب بـقـایـی ز دعــای عـرفـه دیـده وا کن به سوی لـِلـدَّعواتِ سامِع مـیرسـد بـاز نـوایـی ز دعـای عـرفـه هر زمان صورت خود را بگذاری بر خاک آیـد از عـشـق صـدایی ز دعـای عرفه ای دل خـسـته و بـیـمـار! بـیا جانب او تـا بـیـابـی تـو دوایی ز دعـای عــرفـه غـرق تطهـیر شوید از کـلماتش یـاران میتـوان بـرد عـطـایـی ز دعای عرفه تا رسـیـدم بـه مـضامـین فَـلاٰ تَـبْـتَـلِـنـی داشـتـم حـال و هـوایی ز دعـای عرفه پا مکـش هیچ ز درگـاه عـبادت ای دل نیـست نـومـیـد گـدایی ز دعـای عـرفه هر که اندازۀ وسعاش به سراپردۀ نور میبـرد قـدر و بـهـایی ز دعـای عرفه اشـک مـا تـرجـمـۀ راٰحِـمُ کُـلِّ ضـارِع دارد از نـور جـلایـی ز دعـای عـرفـه دل من، این دل من با نـفـس یـاربّاش برده هر لحـظه ضیایی ز دعای عرفه برسـان دیـدۀ دل را به نهـانخانۀ اشک بطلـب کـرب و بـلایی ز دعـای عـرفه همچو "یاسر" به سر دوش گرفتم یاران در همین عرصه لوایی ز دعای عرفه
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مناجات روز عرفه ای با خدا و توسل به صاحب الزمان
آمـدهام شکـسـته دل، تا که خدا خدا کـنم هرچه گناه و جرم را، از دل خود جدا کنم نالۀ من شده فزون؛ میروم از خودم برون رو به خدا برم کنون، بر همه من دعا کنم از گل خود، بهار خود، میطلبم قرار خود من که به یادِ یارِ خود، با گل خود صفا کنم ای عرفه ببین مرا، بی گل خود غمین مرا با غم وی قرین مرا، من که ورا صدا کنم این من و روی ماه او، منـتـظر نگاه او آمـدهام به راه او، هـسـتی خـود فـدا کـنم چشم کبود خویش را، بود و نبود خویش را مِسِ وجود خویش را، با نگهش طلا کنم پرده ز رخ کشیدنش، وقت سحر دمیدنش من به هوای دیـدنش، طایر دل رها کنم گرچه فتادهام به چاه، گشته دو چشم من سیاه آمدهام به اشک و آه، تا مگرش رضا کنم با کرم دوبارهاش، یک نظر و اشارهاش تا که کـنم نـظارهاش، دیـدۀ بـسته وا کنم آمدهام به سوی او، دیده و دل چو روی او از عـرفـات کـوی او، راهیِ نـیـنوا کـنم داده به دل زمینه را، عطر گل مدینه را تا که حـریم سینه را، کوفه و کربلا کنم حال سرشک نم نم و، شیون و ناله در غم و گـریه برای مـاتم و، غـربت لالـهها کنم «یاسر» دل شکسته را، در غم گِل نشسته را ز قید تن گسسته را، لایق این عـطا کنم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مناجات با کعبه و خروج حضرت سیدالشهدا علیهالسلام از مکه
کعبه، ای بیت خـداونـد جـلـیل ای به سنـگـت، اثـر پای خلیل کـعـبـه، ای خـانـۀ امّـیـد هـمـه کعـبه، ای مـرکـز توحـید همه کـعـبه، ای مـحـفـل انـوار خدا کـعـبـه، ای زادگـه شـیـر خـدا کعبه، ای شاهد غـمهای حسین کعبه، ای جای قـدمهای حسین کـعـبه، ای قـبـلـهگـه اهل نیـاز کعبه، ای بُرده به تو خلق، نماز مـن و لـطـفِ احـدِ سـرمـد تـو احــتــرام حــجــرالاســود تــو هـمـه بــا دیــدن تـو بـیتـابـنـد هـمـه از زمـزم تـو سـیـرابـنـد ای خدا داده تو را قدر و جلال ای به بام تو اذان گـفـتـه بـلال تـو هـمـه هـستِ خـلـیـل الـلّهی هــنــرِ دسـت خـلـیــل الـلـّـهـی بیت رحـمان و رحـیمی، کعبه صاحب حجر و حطیمی، کعبه پـردهات بـافــتـه از رشـتـۀ دل خود تویی عضو جدا گشتۀ دل کـعـبـه! من بر تو پـنـاه آوردم کــاهــم و کــوه گـــنــاه آوردم گر چه بـیـچـارهام و روسیـهـم نگـهـم کن، نگـهـم کن، نگـهـم گر چه یک عمر خلاف آوردم در مَـطـاف تـو طـواف آوردم کـاش تـا دور تـو مـیگـردیـدم مـهـدی فــاطـمـه را مـیدیــدم در طـواف تـو شـدم پـابـستـش تا که یک بوسه زنم بر دستش نـــام او آمـــده نُــقـــل دهــنــم مـنـم و نــالــۀ یـابـن الـحـسـنـم کعبه کی از تو جدا گشت حسین محو در ذات خدا گشت حسین کاش جانم رسد از غصّه به لب کعبه کی از تو جـدا شد زینب دور تـو بـاغ گـل یـاسـی بــود اکـبـر و قـاسـم و عـبّـاسی بود کعبه مهمان تو یک مـادر بود کودکی داشت، علی اصغر بود کعـبه از سـوز درون داد بزن گـریـه کـن نـالـه و فـریاد بزن مـیـهــمـان تـو بـیــابــانـی شـد حـاجـی فـاطـمـه قـربـانـی شـد در مـــنـــای اَحَـــدِ دادگـــرش سر جدا شد عوض موی سرش شـاخـۀ یـاس جـدا شـد، کـعـبـه دسـت عـبـّاس جـدا شد، کعـبـه کـعـبـۀ او پــسـر فـاطـمـه بـود حج عـبّاس تو در عـلـقـمه بود چـهـره از اشـک بـشویم کعـبه از حـسـیـن تو بـگـویـم کـعـبـه یوسف فـاطـمه را سنگ زدنـد گـرگها بر تن او چـنگ زدند چون بـریـدنـد سر از پیکـر او کـرد بـا گـریـه نـگـه مـادر او کعبه، مرهون حسین است حسین زنده از خون حسین است حسین "میـثم" از بیت خـدا داد سـلام به حـسین و حـرمـش باد سلام
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مناجات روز عرفه ای با صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
ای امیرِ عـرفه خستـهتـرین بنـده منم پیـشِ درگـاه خـدا، بنـدۀ شـرمـنده منم بندهای که همه عمرش به تباهی رفته روشـنـاییِ دلـش رو به سیاهی رفـته رمضان مانده زِ ره در عـرفه آمدهام با صد اُمّـید به درگـاه شما سر زدهام غـیر آهِ دل خـود، آه نـدارم چـه کـنـم گر که بر حال دلم اشک نبارم چه کنم به خدا حال من خسته خراب است خراب بر وجودم که شده تار، تو خورشید بتاب ای امیرِ عـرفـه! خوب کنی حال مرا گر که امضا بـزنی نـامۀ اعـمال مرا ای امیرِ عرفه! لطف تو را میجویم با هـمه دربــدریهـای دلـم میگـویـم خوش بر احوال کسانی که پُر امید شدند زائر مرقد ششگوشۀ خـورشید شدند در چنین روز که بین الحرمینش غوغاست زائر کربوبلا، بندۀ محبوب خداست کاش میشد که دعاگوی تو آنجا بودم زیر آن قـبـۀ تـوحـیـد و مـصـفا بودم کـاش میشد که بـدانـم به کجـایی آقا خسته از هجر شده جان «وفایی» آقا
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مناجات شب عرفه ای با صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
گل فزون است ولی آن گلِ بیخار کجاست؟ خیمه بسیار بوَد، خیمۀ دلـدار کجاست؟ دل آوارۀ من، خـانـهبـهدوشِ یـار است ای حرم با من دلخسته بگو، یار کجاست؟ عـرفات و جـبلالـرّحمه! بگوئید به من کـعـبۀ روح مرا وعـدۀ دیدار کجاست؟ شب، شب مشعر و چشم همگان بیدار است جگرم خون شده، یارب! دل بیدار کجاست؟ یوسف فاطمه! بازار تو، گرم است ولی آنکه ما را ببرَد بر سر بازار کجاست؟ تـا بیـائـیم سـر راه تو با گـوهـر اشـک سینۀ سوخته کو؟ چشم گهربار کجاست؟ حاجیان در عرفـاتـند و ز هم میپرسند حاجی فاطمه کو؟ رهبر احرار، کجاست؟ ای جـوانـان مـدیـنـه! ز شـما میپـرسم که علی اکبر و عباس علمدار کجاست؟ نه رباب و نه ز گهوارۀ اصغر، خبر است طفـلِ شیرِ حـرم حـیدر کرار کجاست؟ «میثم» از کثرت عصیان چه هراست، بشنو عفو، فریاد برآرد که «گنهکار کجاست؟»
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مناجات ایام حج تمتع با صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
به کعبه روی نهـادم که دور یـار بگردم کجـای خانـه به دنبـال آن نگـار بگـردم میان این همه حاجی کجاست حاجی زهرا؟ که هر نـفس به فدایش هزار بار بگردم مقام و زمزم و رکن و حطیم را همه گشتم کنار حجر روم، یـا بـه مستجار بگردم؟ میـان خـلـق دویـدم که در کـنار تو باشم بگـو چقـدر بـه هر گوشه و کنار بگردم دلم گرفته بگـو ای عزیـز فاطمـه تا کی تو را نبینم و بر گِرد این جـدار بگردم؟ به شوق این که فقط زیر سایۀ تو بمیرم چو آفتـاب به هر کوه و کوهسار بگردم اگرچه گَردِ رهم، با نسیم در به درم کن که در هوات به هر شهر و هر دیار بگردم خدا گـواست که نـومید نیستم ز وصالت اگر چه دور تو تا دور روزگـار بگردم بـه انتظار قسـم بـا خـود این قرار نهادم که در هـوای تـو تا وقت انتـظار بگردم عنـایتی کـه همـه عمر «میثم» تو بمانم بسـانِ میثـمِ تـو دور چـوبِ دار بـگـردم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زباحال امام محمد باقر علیهالسلام قبل از شهادت
بنـام نـامیِ أحـد، نـامه شـروع میکـنم برابرِ خدای خود، باز خـضوع میکنم نماز من ولایت است، نیاز من هدایت است ز جان سجود میکنم، ز دل رکوع میکنم رسیدهام ز معرفت به محضر امام خود منـم که بـاقـرِ عـلـومِ سـرمـدم، محمدم مـنـم کـه پـارۀ تـن مـحـمـدم، مـحـمـدم منم که بحرِ علم و دین، ز اولین و آخرین همه زمـین و آسـمـان به سـایۀ ولایـتم تمسکِ همه جهـان به پـرچـم هـدایـتـم سفـیـر کـربـلا مـنم، اسـیـر نـیـنـوا منم من از شهـید کـربـلا گرفـتهام قـیـام را ز خون سرخ نـیـنـوا رساندهام پـیام را من و غـم اسـیـریِ تمام عـمـههای من
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زباحال امام محمد باقر علیهالسلام قبل از شهادت
مـن بـاقـر الـعـلـم رســول الله هـسـتـم من پـنـجـمـیـن حـجـت ولـیالله هـستم با سن کـم من کـربـلایی گـشـتـه بودم من وارث سـجـاده و ذکـر و سـجـودم مـن دیـدهام سـقـای دشـت کــربــلا را من دیـدهام دست ز تن گـشـته جـدا را من دیـدهام شـور قـیـامت گـشـته برپـا مـن دیـدهام مـشـک تـهـی از آب سـقا دیدم میان خیمه گهـواره تکان خـورد دیـدم ز بیآبـی گـل و گـلزار پـژمـرد دیـدم تـن غـرق بـهخــون اکــبــرم را دیـدم گـلـوی شـیـرخـواره اصغرم را من شـاهـد زخـم لـب و گــودال بـودم مـن در کـنـار عـمـهام بـد حـال بـودم من شـاهـد پـای پـلـیـدی روی سـیـنـه دیـدم کـنـار اسـب شـه اشک سـکـیـنه مـن دیـدهام شــام غـریـبـان یـتـیـمــان من دیـدهام تـاریکی و جـمع پـریـشان پای بـرهـنـه سـوی صحـرا میدویـدم من غـارت خـلـخـال را از عـمه دیدم با طـعــنـه و زخـمزبــان دیـدیـم آزار دیـدم به عـمه شد جـسارت بین بازار سرهای پر خون را به روی نیزه دیدم با سـن کـم در کـنـج ویـرانـه خـمـیـدم بین طـبـق سـر آمد و بر عمه سر زد داغ رقــیــه بــر دل زارم شـــرر زد بـر مـوج دریـای بـلا مـن مـثـل سـدم با قـدّ خـم زائـر شـدم بـر قــبــر جــدم دیدم سکـینه بر عمو و مشک سر زد دیگـر کـنار قـبر عـمه شکـوه میکرد شرمـنده عـمه بود و من هم بودم آنجا شـور عـزا بـهـر رقـیـه گـشـت بـرپـا گر بـاغـبـان سـرخ لالـه عـمـهام بـود صاحب عزای این سهساله عمهام بود با دست لرزان و تن از کـین کـبودش تـنهـا به فـکـر لالـههـای مـانده بودش میگفت اینها خـسته و رنجـور راهند این اخـتـران آسـمـان مـدیـون مـاهـنـد رأست به روی نیزه چون ماه شبم بود در مجلس نامحـرمان جان بر لبم بود
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مرثیۀ امام محمد باقر علیهالسلام
چون آینه حرفِ حق تلاوت میکرد آیـاتِ غـم و عـطـش روایت میکرد آن بحـرِ عـلـوم و ساقیِ نور و صفا تـرویجِ حـقـیقـت و فـقـاهـت میکرد ************ از جـنسِ سـتـاره بود و عـینِ بـاران سرچشمۀ نورِناب و عشق و عرفان در عهد و زمانِ پـنجـمین اخـترِ حق بشکـُـفت عـلوم و شُد شکـوفـا قـرآن ************ بینور و چراغ و سایبان، خاکش هست بی روضه و اشک و روضهخوان، خاکش هست گـُلـدسـتـه و گُـل، حــَرَم نــدارد آقــا بی برگ و درخت و باغبان، خاکش هست
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زباحال امام محمد باقر علیهالسلام قبل از شهادت
از کـودکی با آهِ سـوزان گریه کردم با کاروانی دیده گـریان؛ گریه کردم هربـار با مـویی سـپـید و قـامتی خم عمه صدا میزد«حسین جان» گریه کردم یـادم نـرفـتـه تا که دیـدم مـرکب آمد با یالِ غرقِ خون ز میدان گریه کردم دنـبـال مـرکـب پـا بـرهـنه میدویـدم دنـبال زنها در بـیـابـان گـریه کردم دیدم که دسته دسته در گودال رفـتند شد شاه عـالم سنگباران گریه کردم دیـدم یکی زانـو زده بر روی سـیـنه گیسوی جـدم شد پریشان گریه کردم دیدم که آب مشک را روی زمین ریخت سر میبرید از ذبح؛ عطشان؛ گریه کردم پیـراهن یوسف به چنگ گـرگ افتاد میر بنیهاشم شد عـریان گریه کردم دیدم سپاهی حـمله کرده سوی خـیمه تا صبح؛ من شامغریبان گریه کردم با چـشمهـایم کـوچـههـای شـام دیـدم کوچه به کوچه با اسیران گریه کردم دیدم که نـامـوس خـدا گـشته گرفتار بر حال عمه من فـراوان گریه کردم دیدم که میبـنـدد یکی با خـیـزرانش لبهای یک قاری قـرآن گریه کردم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مناجات با امام محمد باقر علیهالسلام
تویی کعبه و ما همه در مطاف به گرد تو هـستیم گرم طواف به سـوی تو بـاید سرازیر شد که باید فـقـط پـای تو پـیر شد طواف تو بر مرد و زن واجب است به وصف تو پرداختن واجب است تـو هـسـتـی یـدالله در آسـتـین عــزیـز دل سـیـدالـســجـادیـن بنازد به تو هم حسن هم حسین شود مـسـندت زانوی زینـبین نـدارد هــمـانـنـد تـو مــادرت دلـیـری شبـیـه عـمـو اکـبرت کنار تو کی عمه جان خسته بود؟ رقیه به تو سخت دلبسته بود گـرههـا به دسـتـان تو وا شده به الـطـاف تو کـور بـیـنا شده حـلاوت به بـار عـنب دادهای به خشکیده نخلی رطب دادهای اباجـعـفـر الحـاضر الـذاکـری ابوالصادق الخـاشع الصابری به هر محفلی صحبت "تذکره"ست فقط نام تو زینت "تذکره"ست به دیوان خود گرچه بسیار گفت کم از قدر و شأن تو "عطار" گفت تـجـلـی فـاروق اعـظـم تـویی شکـافـنـدۀ عـلـم عـالـم تـویـی به دست تو دین خدا پا گرفت فقاهت به لطف تو معنا گرفت چه علم "حدیث" و چه علم "کلام" فقط از تو داریم و بس؛ والسلام بـنـازم به آئین حـق محـورت که شد کرسی درس تو سنگرت جهان را هـدایتگـری کردهای تو اسلام را رهـبری کردهای جهاد تو تبـیین دین بوده است نجات همه مسلمین بوده است به غیر از تو که پاسخ نغز داد؟ به هر پرسش "جابربن زیاد" فقط ذکر حق از لسانت شنـید اسـیـر دمـت "جـابر بن یزید" "زراره" زر از گرد راهت گرفت "اَبان" وامها از نگاهت گرفت به فضل "فُضَیل" و "بُرَید"ت قسم مگر من به کُنه شما میرسم؟ "ابوحـمـزه" ات هم دعایم کند مـرا عـاقـبـت بـاخـدایـم کـنــد رسیدم مرا هم " کمیت"م کنی فـقـط شاعـر اهل بـیـتـم کـنـی به آئـیـن اجـداد خـود زیـسـتـم من از فـرقـۀ "زیـدیـه" نیـستم تـو پـنـجـم امـام مـبـیـن مـنـی هـمـه اعـتـقـاد و یـقـیـن مـنـی قـلـم ذوالـفــقـار قـیـام تـو بـود چه آوازهای در کـلام تـو بود بــنـازم کــمــالات ارزنـدهات "هشام بن عبدالملک" بنـدهات سـلاحت روایـات کـوبـنـدهای کـلام تـو شـد تــیـغ بـرنـدهای بـزرگـان دیـن وامـدار تـوأنـد همه نـقـطـهای بر مـدار توأند احادیث تو بهترین رهـنماست بدهکار تو "سیدمرتضی"ست رضای خدا جز رضای تو نیست پیام تو سرمشق "سیدرضی"ست کسی تـشـنـۀ پـایبـوسی شود به پابوسیات "شیخ طوسی" شود به هر مجلسی "مجلسی" مست توست بحار کرم در کف دست توست دل رهـروت را جــلا دادهای به "شـیخ بهـایی" بـهـا دادهای به یـاری تو فـتـح شد بـابهـا تـویی مـرشـد راه "نـواب"هـا تـراز اصـول "کـلـیـنی" تویی مراد و امـام "خـمـیـنی" تویی مـرام تو خـلـق مـجـاهـد کـنـد مرا دشـمـن هـر مـعـانـد کـنـد بــنـازم بـه یـاران ایـرانـیات بنـازم به قـاسـم سـلـیـمـانیات هرآن کس مرید تو مولا شود یـقـیـنا که سـردار دلـهـا شـود مـریـد تو را بیم تحریم نیست ولایـتـمـدار اهل تـسلیم نیست هر آنکس که قرآن تورق کند کـجـا با شـیاطـین توافـق کـند مـوالی فـقـط دل به تو دادهاند هـمـه شـیـعـیـان تـو آزادهانــد به آوازۀ صف شـکـن ها قـسم به ایـثـار سـیـدحـسـنهـا قـسم به اعـجـاز آیـات قــرآن قـسـم به اهـداف پـیـر جـماران قسم به هر رزم جامه ملبّس شویم نگـهـبان بیت الـمـقـدس شـویم شگـفـتـا که شاگـرد امروز تو عـلـمـدار هـمواره پـیـروز تو ولیامـر جمعیتی عاشق است اگر وعدهای هم دهد صادق است به دسـتی تـوانـا و قـلبی سلـیم ورودی دروازۀ اورشــلــیـــم به اذن خدا روی در حک کند حدیث تو را روی در حک کند یـقـیـنا فـلسـطـین مـهـیـا شـود مــهــیــای دیـــدار آقــا شــود یـقـیـنا که آنجا به مـنـبـر رود به انگـیـزۀ فـتـح خـیـبـر رود به لحنی شگـفـتانه طوفان کند در آن شهر تـفـسیر قرآن کند به هـر خـطبـه ذریـۀ فـاطـمـه روایـت بـخـوانـد بـرای هـمـه بگـویـد که ما شـیعـۀ حـیدریم هـمـه پــیــروان ابـاجـعـفـریـم بگوید مکرر که حق باعلیست تـجـلی نـام خـدا یـا عـلـیست
: امتیاز
|
























